خالی...

دلم برایت تنگ شده و تو نمی دانی....

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦


برای نخل خانه مان

غبار از تن ات می شویم

آب بازی می کنیم

کودکانه می خندم

می خندی

در آغوش ات می گیرم

نرم و لطیف

سر انگشتانم

سر انگشتان ات را لمس می کند

پنجه در پنجه

با باد و پشنگه های آب

که بر تمام تن می پاشد

تازه می شویم

در یک نیم روز پاییزی

در ابتدای خزان

بی خیال تابستانی که گذشت

و خزانی که در آن شناوریم.

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ،۱۳۸٦


یک بوسه

یک بوسه با طعم گس تو

یک بوسه  با طعم تن من

یک بوسه با طعم تلخ جدایی

..........................

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦


 

در واقع حالا یادم اومد... یادداشتی بود از لیست کتابایی که توی این دو سه هفته تعطیلی خونده بودم!!! ولی چرا این شکلیه؟؟

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦


 

سلام. نمی دونم کی پست قبلی رو فرستاده. وقتی اومدم اینجا تعجب کردم از این پست. یعنی کار کی میتونه باشه؟؟!!!!!!!

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦


 

ی ی ی ی ی یی .

- ی ی ی ی: یی : : ی ییی- ی

-ی : ی - ј

-͘ی ی ی ی ی ی : ی -

- ی : ی - ј

- ی: ی ی- ی ی-

- ی : ی ǁ-

............

ی ی ....

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦


کار راحتی نبود...

 

امروز یه کم اتاقم رو تمیز کردم. و... پوستر کویری رو که سه سال و نیم پیش چسبونده بودم بالای میز کامپیوتر، گردگیری کردم. کمی نگاهش کردم و بعد اونو کندم. کار آسونی نبود. پشتش پر چسب بود. هر تکه چسبی که کنده می شد انگار یه چیزی توی دلم کنده می شد. آخرین چسب پوستر که کنده شد، یه تکه از رنگ دیوار هم کنده شد، دیوار زخم شد. و دل من پر از زخم ... کار راحتی نبود کندن اون پوستر کویر که به یادبود اولین سفر کویر، اولین دیدار و همه ی لحظه های با تو بودن زده بودم بالای کامپیوتر... کار راحتی نبود.

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦


 

دلم می خواست...

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦


کرمان-تهرانـکرمان

 

سه شنبه:

صبح: ایستگاه راه آهن، قطار، ایستگاه، ایستگاه، ایستگاه، ..... ایستگاه آخر، تهران. تاکسی، تاکسی، تاکسی، بانک، سفارت، بانک، خانه ی مریم. و کمی آرامش.

عصر: خیابون، تاکسی، خیابون، نجمه، ولگردی توی مانتوفروشی ها که مردم رو به بازی گرفتن با طرح لباساشون، آب هویج بستنی، فرامرز و ژاله، پیتزا، خیابون، تاکسی، خونه ی مریم و کمی آرامش.

چهار شبنه:

صبح: تاکسی، سفارت، تاکسی، خیابون، گرما، تاکسی، کافی شاپ، انتظار، گاندی، دفتر مجله، موسسه دهخدا، ثریا، تاکسی، اتوبوس، خونه ی مریم و کمی آرامش.

عصر: خیابون، تاکسی، کرج، خیابون، خونه ی ثریا و ... کمی آرامش.

پنج شنبه:

صبح: خواب تا ساعت 10، یه صبحانه ی مفصل، خیابون، خونه ی فیروزه و حمید و کمی آرامش.

عصر: فیلم نقاب، خداحافظی، خیابون، تاکسی، مترو، مترو، مترو، تهران ، خونه ی مریم و کمی آرامش.

جمعه: کوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه و همه آرامش

شنبه:

صبح: خیابون ، تاکسی، سفارت، دماغ سوخته، تاکسی، انقلاب، کتاب، کتاب، کتاب. خونه ی مریم و کمی آرامش.

عصر: ناصر خسرو با فرامرز، خرید کیف دوربین، آشنایی با بخشی از تهران قدیم، خداحافظی، مترو،پارک ملت، دیدن محسن یارمحمدی و افسانه بعد از 6 سال، بوف، گپ، گپ،گپ،...... خونه ی مریم و کمی آرامش.

یکشنبه:

صبح: خیابون، تاکسی، سفارت، ولنجک، خوابگاه شهید بهشتی، نجمه، و کمی آرامش.

عصر: خیابون، تاکسی، خانه ی هنرمندان، مریم، مهدیه، کامران، لابی هتل لاله.... خونه ی مریم و کمی آرامش.

دوشنبه:

صبح: خیابون، تاکسی، پاتن جامه، خرید، عینک فروشی، خرید، مانتو فروشی، خرید، خونه ی مریم و کمی آرامش.

عصر: خیابون ، تاکسی ، خیابون، تاتر شهر: کالون و قیام کاستلیون، خیابون، خونه ی مریم و کمی آرامش.

سه شنبه:

صبح:  کریم خان: نشر نی، نشر چشمه، گالری صبا: معرفی آثار هنرمندان عصر طلایی هلند، خیابون، تاکسی، خونه ی مریم و کمی آرامش.

عصر: ایستگاه راه آهن، قطار، ایستگاه، ایستگاه، ایستگاه،.......کرمان.

خونه ی خودمون و ..... کمی آرامش.

مریم عزیز ممنون

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦


شنل

 

شنل: داستانی کوتاه از نیکلای گوگول، نویسنده ی روسی.

کارمندی دون پایه در شهر پترزبورگ سرماهای سخت زمستان را تنها با شنلی نخ نما گذرانده و حالا از شنل چیزی نمانده جز تار و پودهایی گسیخته و دور از هم که حتی نمی تواند وصله ای نو را تحمل کند. به ناچار و با اندک پس اندازی که دارد و البته با اندیشه ی صرفه جویی بیشتر شنلی نو می دوزد، شنلی که با مردک بینوا و کفش و لباس اش هماهنگ نیست. شنل برازنده ای که می شود در مهمانی های شیک با آن پز داد.... همکاران اش به بهانه ی شنل نو تقاضای سور می کنند که پاسخی نمی شنوند و در عوض یکی از کا رمندان دیگر به بهانه ی شنل نو همه را به مهمانی شام دعوت می کند. کارمند دون پایه هم با شنل نو به مهمانی می رود. پیاده راه می افتد از این طرف پترزبورگ به طرف دیگر جایی که مهمانی برقرار است. خانه های کثیف و بد ریخت کارگری، خیابان های تاریک و کم نور، جوهای پر از لجن، شهر مرده ها .... و..... خانه های شیک، خیابان های روشن، کالسکه های زیبا، زنان و مردانی دست در دست هم با لباس هایی فاخر.... اینجا قطعا بهشت است!پترزبورگ! دریچه ای رو به اروپا!  در لحظه ی ورود با خوش آمد گویی همکاران روبرو می شود اما این خوش آمد گویی فقط لحظه ای است و بعد... همه او را و شنل نواش را فراموش می کنند. به آرامی و به دور از چشم بقیه و بدون خداحافظی مهمانی را ترک می کند. خیابان های پر نور را ، خانه های شیک را، کالسکه های زرین را..... دزدانی کتک اش می زنند و شنل اش را می ربایند. روز بعد به اداره ی پلیس می رود اما می شنود که باید اول نامه ای از یک صاحب منصب بیاورد تا کارش را راه بیاندازند. و به او معرفی می کنند صاحب منصبی را... که به پیش اش می رود و صاحب منصب تازه به دوران رسیده برای قدرت نمایی جلوی دوست اش که به دیدن اش آمده بوده، به کارمند دون پایه می پرد و او را بیرون می اندازد..... کارمند دون پایه تا خانه برسد سرما تا عمق جان اش نفوذ می کند. تب می کند و می میرد.

*****************************

 حکایت شنل حکایت ماست و حکایت مردم ما، حکایت دختران و پسران ما.... حکایت هویت است شاید. هویتی که نخ نما شده، که از دست می رود، که هویتی نو را جانشین اش کنیم ، که مال ما نیست این هویت نو. که بی هویت می مانیم، که نمی مانیم، می میریم . .... مثل حالای ما که بی شنل مانده ایم در این زمستان بی انتها!

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦


تابستوووون

تعطیلات من آغاز شد.

با بوی اطلسی ... رنگ هندونه... و ....

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦


اصفهان

اصفهان همیشه برام دوست داشتنیه حتی وقتی که خیلی کوتاه می رم و بر می گردم. این بار فقط دو روز اصفهان بودم. مهیار گفت بریم یه سر به یه کتاب فروش بزنیم به اسم "حسین آقا". هم کتاب فروشه هم اهل فضله و ... رفتیم. پیاده. چهار باغ بالا.... سی و سه پل.... چهارباغ عباسی... دروازه دولت و... کنار حوزه ی هنری یه سری مغازه پایین... شلوغ.... یه سری مغازه بالا... خلوت.... رفتیم بالا...شب بود... تقریبا همه ی مغازه های بالا بسته بودن... نور یکی دو تا مغازه پاشیده بود روی بالکن ... کمند... کتاب فروشی کمند و .... حسین آقا نبود... یکی دیگه بود... دمغ شدم... ولی تا یه نگاه به کتابا بندازم باز حالم می آد سر جاش... از اون معدود کتاب فروشی هایی که تجاری کار نمی کنه ... از کتاب تست و کنکور و .... خبری نیست! یکی دو تا کتاب انتخاب می کنم برای خرید... مهیار هم... از پشت ستون کتاب ها سر کتاب فروش رو می بینم... ا... اینه حسین آقا؟ مهیار میگه : آره خودشه . اومد. می ریم جلو. مهیار معرفی می کنه و سلامی وعلیکی و مزاحی و .... بیشتر از سی ساله که دستش و ذهنش به کتابه..... دعوتمون می کنه به بازدید از نمایشگاه عکس یکی از دوستان اش که توی موزه ی هنرهای معاصر اصفهان برگزار شده. که روز بعد می ریم. و لذت می بریم از تماشا. و یادداشت هم می ذاریم برا عکاس که چرا مشخصات دوربین اش رو ننوشته و حداقل باید می گفت که دوربین اش دیجیتال بوده یا آنالوگ!.... یه گالری هم از طرح های معماری استاد میرمیران بود که دیدیدم البته نه کامل چون بعضی جاهاش خیلی تخصصی بود و از اون گذشته ساعت نه شب هم بلیط برگشت داشتیم برای کرمان.... ترجیح دادیم گالری معماری رو یه نظر مختصر بندازیم و بریم سر گالری نقاشی که طرح ها و نقاشی های هنرمندی بود که براش تو ایران سبکی هم شناخته اند به نام سبک.... یادم نیست اسم سبک اش رو... ولی چیزی که هست نمی دونم چرا کارها اینقدر کثیف و گاهی پاره یا شکسته و ... بودند! انگار سیاه مشقای یه نفر بود که خودشم بهشون اهمیت نمی داد و یه نفر دیگه اومده و احساس کرده که کارهای با ارزشین و ورداشته برده قاب گرفته و مجوز نمایشگاه و ..... من که خوشم نیومد... حتی حرص هم خوردیم... بهتر دیدیم توی دفتر نظرات چیزی ننویسیم چون اگه می نوشتیم چیز قشنگی نمی شد لابد....

 

 

  
نویسنده : ashraf ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦